تبليغاتX
عرش عطش - یک عشق کوچک، در دستان بزرگ!

عرش عطش

یک جرعه تا نهایت خورشید، یک پله تا مرکز آسمان باقیست...

یک عشق کوچک، در دستان بزرگ!

هوالعزیز
عشق را دیدم، گریان و گریزان.
عشق را دیدم، جایی بین زمین و آسمان.
عشق را دیدم، مچاله شده در دستان کودکی،هراسان!
عشق را دیدم، قیمت داشت اما نه آنچنان گران.
عشق را دیدم، جایی در همین حوالی ها...
روی دوش زائرها...

×××
اینجا قم است، حرم حضرت معصومه س.
کودک روی دوش زائرهاست.
دارد پرواز می کند شاید.
با دستان پدرش و به اوجی که هر کسی را راه به قاف بی نهایتش نیست!
کودک می گرید، از شوق پرواز است یا از ترس زمین خوردن و یا شاید از هجوم جمعیت!
اینجا کسی دستان کوچکی را نمی بیند که دراز شده است به طرف ضریح.
اینجا کسی صدای گریه عشق را نمی شنود
و صدای بال کبوتری کوچک را، درست بالای سر سیل جمعیت!
اینجا کسی نمی فهمد، اما کودک مصمم است برای انداختن پنجاه تومنی مچاله شده اش، به داخل ضریح!
کسی نمی بیند...
کسی نمی فهمد...
کسی نمی شنود...
جز آنکه باید!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:17  توسط حسن  |