این ثانیه ها بی تو...
حدیث غربتت آقا
حدیث چاه و زندان است
زمین تاریک و سرگردان
زمان دلتنگ و حیران است
درخت عمر ما بی بر
گرفتار زمستان است
به یک "امن یجیب خود"
که بر جسم زمین جان است
زمین را غرق باران کن
زمین محتاج باران است
یک جرعه تا نهایت خورشید، یک پله تا مرکز آسمان باقیست...
حدیث غربتت آقا
حدیث چاه و زندان است
زمین تاریک و سرگردان
زمان دلتنگ و حیران است
درخت عمر ما بی بر
گرفتار زمستان است
به یک "امن یجیب خود"
که بر جسم زمین جان است
زمین را غرق باران کن
زمین محتاج باران است
سلام گلای خندون
عنچه های مهربون
منم آقا پیشنماز
قصه دارم براتون
قصه یه آقایی
یه آقای مهربون
همه می ریم پابوسش
از همه جای ایرون
امام هشتم ما
رضاست اسم ایشون
وقتی کبوتر می شم
رد می شم از آشمون
منم می شم یه زائر
می رم به پابوس شون
میگم سلام آقاجون
ای آقای مهربون
می خوام پیشت بمونم
من بشینم تو ایوون
درد دلم رو بگم
دردای هر روزمون
کاش که می شد بمونم
تا همیشه خراسون
کبوتر کوچولو
کبوتر بی نشون
حالا شده یه زائر
اومده پابوستون
هوالعزیز
عشق را دیدم، گریان و گریزان.
عشق را دیدم، جایی بین زمین و آسمان.
عشق را دیدم، مچاله شده در دستان کودکی،هراسان!
عشق را دیدم، قیمت داشت اما نه آنچنان گران.
عشق را دیدم، جایی در همین حوالی ها...
روی دوش زائرها...
×××
اینجا قم است، حرم حضرت معصومه س.
کودک روی دوش زائرهاست.
دارد پرواز می کند شاید.
با دستان پدرش و به اوجی که هر کسی را راه به قاف بی نهایتش نیست!
کودک می گرید، از شوق پرواز است یا از ترس زمین خوردن و یا شاید از هجوم جمعیت!
اینجا کسی دستان کوچکی را نمی بیند که دراز شده است به طرف ضریح.
اینجا کسی صدای گریه عشق را نمی شنود
و صدای بال کبوتری کوچک را، درست بالای سر سیل جمعیت!
اینجا کسی نمی فهمد، اما کودک مصمم است برای انداختن پنجاه تومنی مچاله شده اش، به داخل ضریح!
کسی نمی بیند...
کسی نمی فهمد...
کسی نمی شنود...
جز آنکه باید!