هوالحی
چکامه هایی در غم از دست دادن استاد "رحمدل شرفشاهی"
این روزها هوای ادبیات ایران نمناک و بارانی است.
و شاید بهتر آنکه بگویم فضای ایرانشهر در غم از دست دادن عزیزی از جنس وفاداری و معنامداری، دلگیر و غم آگین است.
مردی که استاد تمام و پرفسور ادبیات ایران بود اما
تا هنگامه ی مرگش خیلی ها از خیلی عنوانهایش بی خبر بودند
همه می شناختندش به گمنامی اش در عین عظمتش...
×××
آسمان یک لحظه دلتنگش شد
آنقدر لطافت داشت که شکستن دل اینهمه آدم-از دوست و حتی دشمن-را به جان بخرد و در آغوش بیکرانه ها، ابدی شود.
انگار همین دیروز بود...نه ماه پیشتر از این را می گویم.
یادواره شهدا بود. شهدای زیر هفده سال استان گیلان.
دعوتش کردم برای شعر خوانی.
بی هیج کرشمه ی شاعرانه ای گفت که خودم می آیم!
خودش نیامد...
سکته کرده بود و اصلا نمی توانست که بیاید.
بچه ها لحظه آخر فهمیدند که بیمار است. رفتند سراغش.
لنگ لنگان آمد. از سن بالا رفت...
برای امام زمان(ع) شعر خواند و رفت...
هنوز هم می بینمش که هر لحظه و هر روز بالا می رود
با تک تک تکواژها و چکامه های پردرد و معنا دارش
که سرود برای تعالی این مردم...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:41  توسط حسن
|
هوالمحبوب
غریبانه ای در شام شهادت بانوی کرامت
حضرت فاطمه ی معصومه-سلام الله علیها-
مرکبت بی قراری است
قوت و غذایت، هجران و چشم انتظاری!
با پای همت راهی شده ای
و با بال عشق اوج گرفته ای
قمقمه ات، لبریز است از تشنگی
عطش جانت را به لب رسانده
عطش دیدار...
×××
چادرت آسمان است
صورت مبارکت، ماه تمام
چارقت پرشده از غربت
چشمانت تمام ابدیت است
تمام ابدیت است پهنای نگاهت
راه تمامی ندارد انگار
درست مثل فصل فاصله است انگار...
×××
می دانستی که برنمی گردد
شاید همین بود که پاگذاشتی در این مسیر پرخطر
می دانستی که برنمی گردی
بازهم گام گذاشتی در راهی که ...
وقتی می رفت همه را جمع کرده بود
که گریه کنند برایش
یعنی که به سفری بی بازگشت می رود...
تو اما وقتی می آمدی هیچ کس شاید نبود که گریه کند برای غربتت
×××
ساوه بود انگار
حرامی ها، معصومانه مسمومت کردند
تا قم راهی نبود
درد زهر نبود که می کشتت بانو!
درد هجران بود
هجده روز در محراب عبادت، خلوت کردی
و سرآخر
چونان کوثری جاری و ابدی
بیابان "قم" را برای همیشه
پلی قرار دادی به طرف آسمان!
بانو!
بگذار، نام تو را بگذارم اولین زائر
اولین زائر امام عشق های غریبانه
امام رضا-علیه آلاف التهیت والثنا-
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:24  توسط حسن
|
هوالعزیز
بی تو
هر بهار
هر نوروز
تکرار طلوع زمستانی دلگیر است
زمین تشنه است
زمان ایستاده و منتظر
تشنه ی آب حیات ظهور تو
و منتظر آمدنت...
با کوله باری از مهر و بهار
بعضی وقتها با یک گل هم بهار می شود
همین...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:56  توسط حسن
|