ثانیه های کاغذی(2)
هو الهادي
یادداشتهای سفر تبلیغی ایلام/ دهه آخر صفر
دو شنبه پنج اسفند هشتاد و هفت
صبحانه تازه تمام شده است. كم كم راهي ميشويم طرف زرين آباد. تازه فهميدهايم كه انگار از نظر مسئولين سازمان فخيمه ... هيچ نيازي به وجود مانبوده و ايلام از نظر روحاني كاملا اشباع است. پيش خودم كه فكر ميكنم حضرات يا روحاني نميدانند كيست يا نياز نميدانند چيست! مكالماتي كه بيشتر يكطرفه رد و بدل ميشود، حسابي ميزند توي ذوقم. مظلوميت مسئول گروه – بخوانيد خادم ـ يعني آقاي رضازاده در مقابل يكي از همين مسئولين از همين سازمان فخيمه حالم را حسابي ميگيرد خيلي كوتاه ميآيد. وقتي ميگويد كه ما در اينجا به شما احتياجي نداريم و با ما هماهنگ نشده و... اعصابم به هم ميريزد. به گمانم يا ما را نميشناسد كه طلبهايم يا اينكه ايلام را نميشناسد که چقدر تشنه ی شنیدن هستند. با این اوضاع وضع بهتري انتظار نميرود بايد هم روستاهاي محرومي باشند كه بعد از انقلاب هنوز رنگ روحاني به خود نديدهاند و طلبههايي باشند كه به گفته حسن آقا -خادم گروه!- دو سه روز است كه در انتظار پايان كاغذ بازي هاي حضرات چپيدهاند توي يك گوشه از اين سازمان عريض و طويل و منتظرند تا دهه صفر تمام نشده محض رضای خدا تبليغي هم رفته باشند. فقط دو سه تا تيكه بارش ميكنم و راهم را ميكشم ميروم پيش بقيه بچهها كه آماده حركت ميشوند. براي رفع ابهام شايد بد نباشد كه بگويم نام اين سازمان فخيمه، نه سازمان مجاهدين است و نه سازمان آرد و غله كه بيربط و اضافي، تلپ شده باشيم تويش.
سازماني است ـ البته فخيمه و محترم ـ در راستاي تبليغ ـ نخوانيد تبليع ـ. تبليغ اسلام به گمانم منظورشان است اگر اشتباه نگفته باشم!
***
ساعت از يازده گذشه، در جلوي همان سازمان فخيمه درست در محل طلاقي جدولها و خيابان اصلي در انتظار ماشينها ايستادهايم. اصلا انگار نظم با ما ايراني جماعت قهر است. اين قهر ده دقيقهاي وقتمان را تلف ميكند تا حضرات راننده برسند. توي هيري ويري آمدن ماشينها، جوانكي لاغر اندام تند ميآيد طرفمان. صحبت بچهها قطع ميشود.
اولين كلمه جوانك آغاز سوالي است كه ضمناً اولين سوال تبليغي من هم هست. شايد خدا ميخواهد گربه ناداني ما را دم حجله بكشد البته همان خدا توي ذهنم جوابهايي را مياندازد كه با نگاهي مهربان ميگزارم كف دست جوانك اما چشمهايش از جوابهايم قانع نميشوند. از ترس اينكه حرف ناقصي بزنم ميروم طرف یکی از ماشين ها. بچهها بحث را ادامه ميدهند. هر چند توي ماشين يكي از جواب دادنم تعريف ميكند اما هر كسي بهتر از ديگران خودش را ميشناسد.
خودم به فکر پله نادانی هایم هستم که تا عرش می رسد. در مقابل این همه نادانسته ها این اندک دانایی چه جای خوش حالی و بالیدن دارد؟ برخورد ايلامي ها خيلي برايم جالب است. وقتي منتظر ماشين هستيم چند نفري شيشه ماشين را پايين ميكشند و دستي تكان ميدهند برايمان، نميدانم شرمنده ميشوم يا بهت زده اما لبخند محبت آميزي كه هميشه سعي ميكنم صادقانه باشد، تنها كاري است كه توي اين فرصت كوتاه از دستم برميآيد. برخي هم تعجب آميز نگاهمان ميكنند. اگر بار بر بياحترامي نشود هميشه كسي كه اينطور نگاهم ميكند را با سلام مهمان ميكنم البته نه آنها مشمول آن آيهاند-و اذا خاطبهم...قالوا سلاما- و نه من به قصد پاسخ، چنين برخوردي ميكنم كه اصلا تفسير آيه به سلامت گذشتن است و نه سلام كردن! يعني كه ما ميتوانيم با هم دوست باشيم، بيهيچ مشكلي، تعجب هم ندارد!! برخي ديگر هم احتمالا حرف و حديثهايي شايد هم بد و بيرايي نسبت به ما در نظر دارند تقريبا با نيم نگاهي آكنده از اخم ميگذرد اما اينجا احدي بيحرمتي نميكند و اين جاي تعجب دارد.
***
نزديك نماز ظهر است ماشين كمر بند سياهي را دنبال ميكند كه در دل كوهها مثل مار عريض و طويلي آرام به خواب رفته است. ماشين روي يكي از همين پيچها -برای ضایع نشدن تعبیر ما بخوانید:مارپیچ ها!- متوقف ميشود. بالاي رودخانهاي ميايستيم منظره زيبايي پيش چشمان ماست. آرام از سرازيري كنار جاده مثل قطرههاي باران ميريزيم به دل رودخانه به چشم به هم زدني بچهها وضو ميسازند و لحظهاي نميگذرد كه صداي ذكر اذان و نماز با صداي جاري رود به هم ميپيوندد و ملائك به گمانم اين هر دو را با هم به عرش ميبرند.
***
نزديك روستا شده ايم. در سه راهي ورودي روستا يك تابلوي سبزرنگ ديده مي شود كه نام مبارک "شاه چراغ(ع)" را درشت روي آن نوشته اند. فرصت نمي شود تمام آنچه روي تابلو هست را بخوانم. در ميدانگاهي روستا، ماشينها متوقف مي شوند. آقاي رضازاده از ماشين جلويي پياده مي شود، ما هم به تبع ايشان!
اينجا روستاي گوراب است، "گوراب پايين". جایی که انگار آبشخور گورها در سالهایی قدیم تر بوده است. این یادداشت ها چون بعد از سفر تنظیم می شود، من خبر از آینده هم می دهم! این را گفتم که کسی برای ما حرف درست نکند، باور کنید ما نه تنها غیب گو نیستیم که اصلا هرگز دنبالش هم نبوده ایم! مردم دور يك نيسان جمع شده اند كه به نظرم ميوه فروشي سيارشان باشد. جلو مي رويم من با همه دست مي دهيم. سؤال را در ريزنگاه هاي برخي شان مي بينم. شايد به دليل همين سؤالهاست كه عده اي دارند زيرچشمي –بخوانيد يواشكي- با نگاه، با همديگر حرف مي زنند. چشم مي چرخانم، به همه سلام مي دهم. سلامم حرفهاي ديداري شان را براي لحظه اي قطع مي كند. جواني با شلوار سفيد كه عجيب توي چشم مي زند جلو مي آيد، گرم و گيرا سلام مي كند و براي ناهار تعارفم مي كند. من كه هنوز به هيچ چيز توجيه نيستم، با تشكري جواب او را به معلوم شدن تكليف حواله مي دهم. بچه ها از اهالي و از ما كه خواسته يا ناخواسته بايد چند روزي از همين اهالي باشيم، خداحافظي مي كنند و مي روند. خدا به خير كند آخر كار را! يادم نمي رود آن جمله ي تاريخي زعيم بزرگ شيعه –حضرت آيت الله بروجردي(ره)- كه وقتي طلبهها براي تبليغ مي رفتند، رو كرده بود بهشان كه؛ خدا را به شما مي سپارم! حرفي كه از پس سالها هنوز هم تازه است! اصلا مگر طلبگي غير از امانت داري است؟! امانت داری دین خدا و رساندنش به مردم! به قول این آقای امیرخانی "من او" -نه امرخانی بی وتن!- یک مقدار شعاری شدها! حالا ديگر تنها شده ايم. من و آهنگر دوتايي! البته مردم روستا دورمان هستند. هنوز با آنکه برای ناهار -خانه ي همان جوان كه گفتم-، چند نفري همراهي مان مي كنند، اما غربت كاملا احساس مي شود. واقعا که هیچ جا خانه آدم نمی شود، مخصوصا که اگر خانه ات جایی حوالی حوزه علمیه باشد. اینجایش دیگر شعاری نیست ها حتی اگر امیرخانی هم چند صباحی حوزه باشد همین را می گوید! آنقدر خانه مان حوزه شده که دیگر وقتی که خانه واقعی خودمان هم هستم دلم تنگ خانه کوچک خودم -حجره ام-، می شود.
***
حاجی آهنگر را هم كه نمي شناسم. فقط يك روز است كه آشنا شده ايم. حدس مي زنم آدم فعال و شوخي باشد. سفره پهن مي شود، همراه با سفره، دل همراهان كه دو تا پيرمرد دستار بسته و البته بسيار با فرهنگ و مؤدب هستند، هم باز می شود. زود به هم معرفي مي شويم. يكي آقاي بساطي و ديگري مالك اميدي است كه هردوتا شان عضو شوراي روستا هستند. دوست دارم بيشتر بشنوم، آنها هم مثل منند انگار! هرچه باشد الآن حرف زدن آنها خیلی مهم تر است. تا روستا و سطح فكر مردم را نشناسم، حرف زدنم حساب شده و خيلي به درد بخور نخواهد بود. گل صحبتمان به چشم برهم زدني مي شكفد. گلي كه انگار تا سه چهار روز آينده قطعا پژمرده نخواهد شد. آن جوان اما ساكت يك گوشه نشسته و دارد گوش مي دهد. ذكاوت و ادب از سر و رويش مي بارد هيمن است كه شده رابط روستا با بچه هاي دانشجو-بازهم از همان غیب گویی ها کردم ها!. تا آخرين روز سفر آقا را از جلوي اسمش برنمي دارم. آقا حميد را مي گويم، رابط فرهنگي روستا را. غذا به آخر مي رسد كه آقاي اميدي رو مي كند طرفم و مي گويد ما رسم نداريم كسي اينجا غذا را زياد بياورد، بايد بخوري. اين جمله را با چنان جديتي مي گويد كه يك لحظه جا مي خورم اما صحبت كه ادامه پيدا مي كند، من هم يواشكي رسم شان را –اگر شوخي نكرده باشد- مي شکنم.
***
از خانه آقاي ميرزايي با يك زور و زحمتي بيرون آمده ايم. بنده خدا دوست داشت كه استراحت كنيم اما من هيچ وقت دوست نداشته ام كه مامن و آرامشگاه رواني آدمها -خانه- را به محل تكلف خانواده ی میزبان تبديل كنم. اصلا همين بود كه به اتفاق حاج آقا آهنگر از اول اصرار داشيم كه محل اسكان و استراحت جايي غير از خانه ي مردم باشد تا هم آنها زندگي شان را بكنند، هم ما!
از سرازيري كوچه اي باريك كه منتهي به يك رودخانه كم آب مي شود، به طرف محل اسكان حرکت می کنیم. دوطرف كوچه پر از خانه است. قبل از ما نهرهاي كوچكي مسير كوچه را بين خودشان تقسيم كرده اند و راهشان را كشيده اند طرف رودخانه ای که الان دقیقا روبروی ماست. رودی که مثل یک کمربند بیرنگ، روستا را احاطه کرده است. اصلا کسی چه می داند شاید این آبشخور گورها همین روخانه بوده باشد! بعدا معلوم مي شود فاضلاب داخلي-آبهای اضافی ظرف شویی و پخت و پز- خانه ها ست اين آبها. لباسم را بادست مي گيرم كه خيس نشود. با خودم فكر مي كنم كه درست كردن يك نهر بزرگ و راه دادن آبها به آن خيلي هم كار سختي نبايد باشد. اين كار كه ديگر عزم ملي و بودجه ميليوني و مسؤلين دلسوز نمي خواهد، دوتا بيل مي خواهد و چهارتا جوان و البته يك جو همت! اصلا توي محل خودمان همه ي اينها هست با آنكه خيلي امكانات بيشتري هم ندارد. با خودم فكر مي كنم كه فقر اراده بر فقر دارايي مقدم است توي مردم ما. البته اين نقصهاي كوچك از مهرباني بسيار روستا و مردمش هيچ كم نمي كند. در ميان گپ و گفت دوستان راه كوتاه تر مي شود و يك در آهني جلويمان سبز مي شود، ببخشيد يك در آهني جلويمان آبي می شود.
***
در آهني با سروصداي زياد بازمي شود. صدايي بسيار بلندتر از "يا الله" گفتن يك مرد سبيل كلفت! هياهوي بچهها براي لحظه اي قطع مي شود. ما الان توي حياط مدرسه ي ابتدايي روستا هستيم، آنهم درست وسط زنگ ورزش بچه ها -كه براي از دست ندادن يك لحظه از آن حاضرند هزارتا جمعه سر كلاس بيايند-! معلم مهربان بچه ها تا خودش را برساند به ما، با بيشتر بچه ها سلام و احوالپرسي كرده ايم. ياد روزهاي كودكي خودم افتاده ام. چهره هاي آفتاب سوخته و خاكي بچه ها خيلي به صورتهاي معصوم دوستان كودكي ام شبيه شده است. ياد وقتهايي افتادهام كه كسي از اداره مي آمد و ما مجبور بوديم چندساعت تمام، تصنعي و به اجبار خوب باشيم! هميشه از تشريفات بيخودي آن روزها حالم بد مي شد. دوست ندارم همان تصوير توي ذهن بچه ها شكل بگيرد. اين است كه جلو مي روم و دستهاي كوچك بچه ها را مثل دست دوست هاي دوران كودكي ام مي فشارم. شايد سه چهار دقيقه لباس كودكي مي پوشم و تا از عرض حياط عبوركنيم و به محل اسکان برسیم، دنياي رنگارنگ آدمها را با همه ي تكلفها و رنجهاي خودساخته اش رها مي كنم و كودكانه از حياط می گذرم.
***
محل اسكان يك نماز خانه ي كوچه و باصفاست كه خودش را تنها چسبانده به ديوار حياط تا درش به طرف كلاسها باشد و پنجره اش هم به طرف حياط كه محل بازي بچه هاست. اينطوري همه را زير نظر دارد! جلوي در نمازخانه كه مي رسيم چند دخترك معصوم درميان تلي از غبار و خاك كز كرده اند يك گوشه از ديوار و دارند -دزدکی- به جمع ما نگاه مي كنند. سلامشان را كه جواب مي دهيم چشمم مي افتد به جاروهايي كه در دست دارند. انگار پيش پاي ما داشته اند حياط را جارو مي كرده اند. اينجور صحنه ها هميشه بدجوري حالم را مي گيرد. وارد نمازخانه مي شويم. درست مقابل در اتاق، کنار دیوار روبرو، يك قرآن باز روي يك رحل، منتظر ماست. قالي چروكيده و تر و تميزي پهن كرده اند كه معلوم است بخاطر ما آوردهاند. وسط اتاق هم يك چراغ آتراي بزرگ گذاشته اند که احتمالا قرار است از سوز سرمای اینجا، ما را از یخیدن نجات دهد.
بعد از رفتن همراهان، با آقاي پركاسي يك ساعتي گعده ميگيريم. مدير مهربان دبستان را ميگويم. چند دقيقه بعد كه از پيشمان ميرود با سر و صدا وارد اتاق ميشود، نگاه كه ميكنيم يك تلوزيون بزرگ را گذاشته روي دوشش و داخل ميآيد. زحمت مضاعف كه ميگويند همين چيزهاست ها! ساعت به غروب نزديك می شود. اينجا دير تر از تهران اذان ميگويند. تنها ميشويم براي استراحت و قرار ميشود براي اقامه ی اولين نماز جماعت، غروب بيايند دنبالمان. من مشغول جمع بندي شنيدهها و دستهبندي نيازهاي روستا ميشوم تا مطالب سخنراني امشب را بنويسم كه دوباره در ميزنند اين بار آقاي اميدي است كه با يك سيني چاي می اید توی اتاق.
***
هنوز غروب نشده است که ميآيند دنبالمان. از سر بالايي عبور ميكنيم و به ميدانگاهي روستا ميرسيم جايي كه كوچه ما از جاده اصلي جدا ميشود و يك سه راهي را تشكيل ميدهد. درست روبروي كوچه ساختمان تازه ساختي قرار دارد كه مسجد محل است همان جايي كه بچههاي دانشگاه علم و صنعت ساختهاند. مسجد صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف ). وارد مسجد كه ميشويم همه پيش پايمان بلند ميشوند. شرمندهگي مضاعف هم كه ميگويند يعني همين!
مجبورم خودم را به جاي خجالت به بيخيالي بزنم. با همه دست ميدهيم. ياد آن لطيفه افتاده ام: دست دادن با تمام تماشاگران ورزشگاه آزادي را ميگويم. دستان پينه بسته شان را گرم ميفشارم هم من و هم حاجي آهنگر كه بعداً معلوم ميشود خودش هم گرچه اسماً كرجي است اما رسماً اهل یکی از روستاهای مازندران است. دستاني به طرفمان دراز ميشوند كه روزي امام فرموده بود آنها را می بوسد!
***
مسجد پر از جمعیت شده است. نماز اول كه تمام ميشود بلند ميشوم، صلواتي ميگيرم و خودم را معرفي ميكنم، حاجي آهنگر را هم. برنامه اين ميشود كه بين دو نماز ايشان احكام بگويد. قبلاً وظائف را تقسيم كردهايم. همه كارهاي سخت افتاده است گردن او. بعد از نماز حركت ميكنيم طرف خانه مالك اميدي كه ضمن شورا بودن، پيش نماز مسجد است. پيرمردي كه بعد از شصت سال هنوز هم خيلي جوان است. شايد اندازه ی پسرش احمد كه دبيرستاني است و ادبيات ميخواند. نمی دانم اما شاید مطالعه او را جوان نگاه داشته است، شايد هم نماز شب و دعاي عهدهايي كه هر روز صبح ميخواند.
ساعت، صبرش زياد نيست. بعد از شام به چشم به هم زدني ساعت هشت و نيم ميشود و اين يعني كه بايد برويم طرف مسجد. مالك كليد دار مسجد هم هست. زودتر از ما ميرود. احمد بین حرفهایش چیزی گفت که دارم رویش فکر می کنم. انگار اینجا این فیلم "جومونگ" خیلی طرف دار دارد. ساعت فیلم را می پرسم. نه شب تمام می شود. دارم فکر می کنم که شاید بد نباشد فردا شب را نه شروع کنیم. دم در مسجد که می رسیم آقا حمید را می بینم که می آید طرفم. انگار تلفن داشته ام. فکرم جایی قد نمی دهد نه اینجا کسی شماره ام را داشته و نه اصلا کسی از دوستان می داند که کجا هستم. ما را باش که با خودمان گفته بودیم این چند روزی که موبایل خط نمی دهد، می توانیم زندگی مان را بکنیم!وارد خانه آقای میرزایی می شوم. شماره ای را می دهد که آشنا نیست. زنگ می زنم. آقای عساکره است. از بچه های دانشگاه علم و صنعت که انگار قرار است همین فردا برای سرکشی به روستاها به اینجا هم سری بزند. برنامه را برایش توضیح می دهم. مهربانی از صدایش می بارد. مهربانی و ادب. البته این تعریفها به اعتبار بعدا که باهم صمیمی تر می شویم نیستها! قرار می شود فردا زیارتشان کنیم این بچه های دانشجو را. وقتی می رسم مسجد حاجي آهنگر دارد زيارت عاشورا ميخواند. زیارت که تمام می شود كم كم مردم دايره وار روبروي ما مينشينند و لحظه سختی که چندسال است از آن فرار می کنم فرا می رسد. هر چه چشم ميگردانم، نه منبري و نه حتي يك صندلي ساده هم نیست. خب به قول شاعر "گر نبود مشربه از زر ناب/ با دو كف دست توان خورد آب" البته شما ملاکا این شعر را به موضوع ما انطباق بدهید! نکه زیاد حوزوی شد اینجای نوشته؟! چون چاره نيست بالاجبار خاكي ميشويم و تواضع می کنیم و همان كنج مسجد ميشود منبرمان!
***
چهار شنبه ميشود 28 صفر و زور وفات حضرت رسول صلي الله عليه و آله و شهادت حضرت مجتبی علیه آلاف التهیت و الثناء. مجلس ما هم –درست مثل مجلس حضرت رسول، بالا و پایین ندارد! صلوات همیشه آدم را سبک می کند. چندتا صلوات می گیرم و بعد هم حرف را اینطور شروع می کنم: اینجا یک روستاست. شما روستایی هستید. من هم دهاتی هستم. ایام هم متعلق به "نبی امی" است. این یعنی اینکه شهری و روستایی بودن ملاک انسانیت نیست. یعنی که می شود از دل یک روستایی اینچنینی هم تا "قاب قوسین او ادنی" پیش رفت! ملاک هم به قول حضرتش تقواست. حریم شناسی و حریم داری. باید خوب بود و باید بد نبود. همین! موضوع حرفم بيشتر از كليات است. از اينكه بايد براي دين فداكاري كرد و مايه گذاشت حتي اگر شده، اندازه همين تلاشهايي كه براي رفاه جسم داريم براي تعالی روح هم همينقدر مايه بگذاريم. از آقايي و آسانياي ميگويم كه رسول الله صلي الله عليه و آله فداي تربيت مردم ميكند و محمد امين مكه، از كس و ناكس ناسزا ميشنود و بياحترامي ميبيند! سر آخر هم همه به اين نتيجه ميرسيم كه قرآن خوب است!
حرفهاي من كشف حديدي نيست و اصلاً قرار هم نبوده باشد. بنا براین است که تبیین باشد. بیان ملموس آنچه هست و ما نمی بینیم یا چشم روی آن می بندیم! ميگويم هر كس هر اندازه ميتواند، قرآن بخواند، قرآن بفهمد، حتي تماشاي قرآن كند، تا از او شود با اين با او شدن. ياد اين جمله آقا امجد ـاين مرد آسماني كه نامش در آسمانها معروف و در زمين گمنام استـ ميافتم كه ميفرمود، همه قرآن ميفهمند، اما همه ی قرآن را نمي فهمند! خدا لعنت كند هر چه جهل و ناداني است را!
بعضي براي تقديس قرآن عملاً آن را بستهاند و كنار گذاشتند. تنها با حرفهاي خندهداري مثل اينكه ما قرآن نميفهميم ... اصلاً اصل نزول را يادشان رفته كه براي حرف زدن با مردم و هدايتگري بشر بوده. حرفهايم نيم ساعت بيشتر طول نميكشد كم كم زمينه روضه را آماده ميكنم. از ارزش گريه كردن ميگويم و اينكه مردانگي آمها به اين نيست كه از گريه بر امام حسين عليه السلام خجالت بكشند بلكه بر عكس. قرار ميشود برقها را موقع روضه خاموش كنند... هر چند نگاهم را تقسيم ميكنم ميان جمع که جلسه از دستم در نرود، اما چند نفري كه با نگاه دارند تيكه رد و بدل ميكنند، از نگاهم دور نيستند. به گمانم دارند به پسركي كاپشن سياه ميخندند كه درست بالاي مجلس دراز به دراز افتاده و آرام آرام به خواب ميرود. يادم هست كه هر چه ميكنند كوتاه نميآيد كه برود و بخوابد. روي همه را كم ميكند و ميماند. درست مثل لبخند احمد و بقيه بچهها كه تا آخر مجلس روي لبشان ميماند.
***
قبل از روضه برقها را خاموش ميكنند. انگار همه برقهاي مسجد يك كليد بيشتر ندارد. فضا ظلمات ميشود. ميگويم دوباره روشنش كنند. برق روشن است و سرها آرام آرام پايين ميافتد. روضه كه شروع ميشود يكي دوباره برق را خاموش ميكند. اين هم مصداق بارز كوزه گر برقكاري مثل ماست كه همیشه توي كوزه شكسته آب ميخورد نزديك بود به خاطر تاريكي بيجاي مسجد جلسه از حالت رسمياش بيافتد مخصوصاً با اين بچهها كه قهقههشان ـ مثل اشكشان ـ دم مشكشان است. یادم می آید وقتی که هنرستان الکترونیک هم می خواندم همیشه دقیقا اتاق خودم برقش مشکل داشت! روضه از مدينه شروع ميشود، شهر پيامبر(صلی الله تعالی علیه و آله) كه امشب را در آستانه مصيبت قرار داردبين مدينة النبي تا كربلا را توي چند ثانيه با هم طي ميكنيم و به آني من ميمانم و نام آخرين سرباز اباعبدالله عليه السلام، آيةالعظماي كربلا، علي اصغر عليه السلام!
عجب شبي ميشود. صداي گريه جمع آرام آرام اوج ميگيرد. وقتي برق را روشن ميكنند چشمهاي بچههایی که قهقه شان-مثل اشکشان- دم مشکشان است، بيشتر از بقيه سرخ شده است. بعد از روضه برق ها را روشن می کنند. چند دقیقه ای هم مينشينيم به سينه زدن. حاجي آهنگر ميخواند بعد هم يكي از خودشان. ميخواهيم خودشان همه كاره باشند توي اين چيزها چرا كه مداح يك شبه هم مثل نان يك شبه -که گفته اند چه در بقل باشد و چه در شكم-، خیلی به کارشان نمی آید. بايد نانوايي ياد بگيرند كه تا آخر كار هر چه سعي ميكنيم دو نفر پيدا نميشود كه جلو بياید و مداحي ياد بگيرد. مجلس با دعاي فرج تمام ميشود. فردا هم روز خداست، تا فردا!
این سفرنامه -البته اگر عمری باقی بود- ادامه هم دارد...
