تبليغاتX
عرش عطش

عرش عطش

یک جرعه تا نهایت خورشید، یک پله تا مرکز آسمان باقیست...

یک کاروان گل

ماهتاب بلا بر آمده است
فرصت عاشقان سر آمده است
روزگاران ماتم آمده است
گریه ی گریه هم در آمده است
وقت سربازی و سرافرازی است
نیزه بان بین که با سر آمده است
غنچه ای نوشکفته، نورسته
پسری ماه پیکر آمده است
دختری بی امان و آواره
ازپس ذاغ خنجر آمده است
لشکری بی امیر و بی ساقی
خواهری دست بر سر آمده است
آسمان و زمین تنیده به هم
تو بپندار محشر آمده است
نیزه ها سر به زیر و شرمنده
سرفرازنده لشکر آمده است
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط حسن  |