زلال دستان تو...
هواعزیز
وقتی که در کشاکش طوفان اشک و آه
"کوه از کمر شکست"
یکباره دشت
از زلال دست تو پر شد!
گلبرگ های کوچک یاس اما
اشک ریز و عطش ناک
از نیامدنت پژمردند
از بی بارانی مردند...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:0  توسط حسن
|
