تبليغاتX
عرش عطش

عرش عطش

یک جرعه تا نهایت خورشید، یک پله تا مرکز آسمان باقیست...

بی بهانه ها(1)

هوالحی

پرده های دلم لرزید

گاهی برای کسی دیگر

تنهایی از سر و رویم بارید

کوله بارم کمرم خم کرد

کوله ای پر از و حسرت و دلتنگی

حسرت خسران لحظه هایی که قرار بود، برای تو باشد

برای کسی که مثل همه آدم ها نیست

برای کسی بهتر!

*     *     *

من، این خردسال بی بند و بار

باری به هرجهت

هرلحظه و هر روز

شیطنتی کردم

آوار شماتتهایت

سنگینی نگاه هایت

باید که بر سرم فرود بیاید یکسر!

*     *     *

چشمان مهربان تو دیدند

آنچه نباید، از من!

چشمان خطاکار من نمی دیدند

آنچه که باید، از تو!

*     *     *

محصول لحظه های ناب دلتنگی

تنها تراوش شعری شد

برای به به و چه چه

برای اعتبار خریدن

برای نان خوردن شاید!

*    *    *

گاهی که نگاهم زلال شد

رد قدمهای تو را دیدم

پرده های غفلت دریده شد

از پرده ی غفلت بیرون آمدی

و پیش رویم لبخند زدی

درست مثل همیشه و هر روز

که می آیی و می نشینی و لبخند...

*     *     *

خلوت من از صد رنگی لبریز است

چهرفصل یاد همه ی آدمهاست

غیر از تو!

خلوت تو را نمی دانم

شاید آرام کز می کنی گوشه ای و

آرام تر، اشک می ریزی و غصه می خوری

برای من!

برای من و من های دیگر

این کودکان عصیانکار

این غاقلان بی مقدار

بدهکار!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:42  توسط حسن  |