...و خدا اشک را آفرید
هوالخالق
پنج روز از جمادی الاول-شاید- سال پنجم هجری گذشته بود. همه چیز خوب بود. خوب خوب. ثانیه ها هر قدم که پیشتر می رفتند،نوید آمدنش را بلندتر فریاد می زدند و ساعتها انگار که بیشتر منتظر شنیدن صدای قدمهاش باشند. برای همین هم بود که در ساعتی ازروز زمان ایستاد تا او قدمهاش را به قدم بگذارد و بیاید بین اهل زمین. آمدنی چونان آیه ی باران –که با نزولش عطش مردم تشنه و قحطی زده را فرومی نشاند-. مردم خیلی چیزها نداشتند که قرار بود از او بیاموزند. خانه ی علی (ع) و فاطمه(س) روشنتر از قبل می نمود. حالا ثمره ی شیرین زندگی شان بین آنها بود. اما او را چه باید می نامیدند؟! شاید اگر نبود که اسماء اهل بیت(ع) از روز نخستین و بر لوح محفوظ، نقش بسته است، و هنگامه ی ولادت و توسط فرشته ی وحی بازخوانی می شود، نام نهادن بر این میهمان نو رسیده عجیب دشوار بود. آنهم بر پدر و مادری که دانستن سرنوشت این دختر- از گاه نخستین تا آخرین لحظه ی زندگی اش- اقتضای عصمتشان بود!
* * *
بگذار وقتی از او می گویم، تنها و تنها، روی سخنم با خودش باشد. با خود بزرگوارش!
تو آمده بودی، زینت زندگی عاشقانه ی علی (ع) و فاطمه(س). وقتی که متولد شدی، ساعتی دیگر همه منتظر بودند تا نامت را بشنوند. لحظه ای از تولدت گذشت. جبرئیل پشت سرت نازل شد و شروع کرد به بازخوانی نام مبارکت. ناکت را در لوح محفوظ نوشته بودند"زینب". زینب را به هر دو معنایش می شد در تو و با تو معنا کرد. به یک معنا خدا تورا زینت پدر، خوانده بود و یاد آور کودکی های مادر بزرگوارت، فاطمه(س)، شده بودی که بعد از وفات خدیجه(س)، همه صدایش می کردند"ام ابیها"!
و به دیگر معنا، زینب به درخت پر بار و بری می گفتند که در عین شکوهمندی اش زیبا باشد. و در عین زیبایی اش، خوش رائحه و دلنشین باشد. عجیب با مسمی بود اسمت. "زینب"
