تبليغاتX
عرش عطش

عرش عطش

یک جرعه تا نهایت خورشید، یک پله تا مرکز آسمان باقیست...

این فاصله ها اینجا

هوالعزیز
مقدمه ای بر سفرنامه جنوب
سفری که هنوز نرفته ام!
--------------
صحرا لبریز است از سکوت محض.
سکوتی سنگین و معنا دار
همه حیرانند
هرکس خزیده است به گوشه ای

و گوش سپرده است به زمزمه دل خوش
فقط خودش
خودش و خدا
و این وانفسایی تنهایی ها!
و این جهنم فاصله ها
 و این جزیره دور از خدا
خودش و همه اینها
...
....
.....
صحرا سکوتش شکسته است
انگار دلش بیش از این تاب تنهایی ندارد
از زمزمه و نجوا خسته است
 می خواهد داد بزند
و داد می زند
تمام تنهایی اش را
 تمام ناداری اش را
و تمام آرزوهایی که همه در حوالی آسمان می گردند
و داد می زند
میل گمشده ای را که زلال گریه از لوح دلش نمایان کرده
همه دشت دم گرفته اند
این آسمان سقف ندارد انگار
این زمین هیچ محدود نیست...
این زمان انگیزه ای برای گذشتن ندارد...
خوب است این لحظه ها
همین
فقط همین!
×××
صحرا غم آور بود
صدایش غم داشت
مردم همه رازآلودگی این ناله ها را درک می کردند
هرچه در دل داشت گفت
هرچه گفتنی بود در دل داشت
قفس انگار برای روح مبارکش تنگ آمده بود
مرید ژژبیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
که هرچه وعده تو کردی او بجا آورد...
...
....
....
صحرا نای گریه هم حتی نداشت
آسمان اما خون می بارید
می بارید اما عطشناک
اما اشک آلود
اما ...
و یک خواهر در میان دود و آتش و اشک و نیزه و سنگ
دنبال عزیزی می گشت
دنبال جانش...
انگار همین دیروز بود
عرفه...
عاشورا...
آه!گاهی فاصله ها فرصت دیدارند...
جان به فدای لب عطشان تو یا حسین -ع-

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:54  توسط حسن  | 

این ثانیه ها بی تو...

هوالحی

حدیث غربتت آقا
حدیث چاه و زندان است
زمین تاریک و سرگردان
زمان دلتنگ و حیران است
درخت عمر ما بی بر
گرفتار زمستان است
به یک "امن یجیب خود"
که بر جسم زمین جان است
زمین را غرق باران کن
زمین محتاج باران است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:40  توسط حسن  | 

برای امام مهربانی ها...

هوالرئوف
وقتی پیشنماز گلهای کوچکی بودم که فضای نمازخانه در عطر گلهای چادرنمازشان، برایم تداعی بهشت میکرد.شعر زیر یادگاریست از همان روزها که به مناسبت ایام زیارتی امام مهربانی ها می گذارمش توی وب.

سلام گلای خندون
عنچه های مهربون
منم آقا پیشنماز
قصه دارم براتون
قصه یه آقایی
یه آقای مهربون
همه می ریم پابوسش
از همه جای ایرون
امام هشتم ما
رضاست اسم ایشون
وقتی کبوتر می شم
رد می شم از آشمون
منم می شم یه زائر
می رم به پابوس شون
میگم سلام آقاجون
ای آقای مهربون
می خوام پیشت بمونم
من بشینم تو ایوون
درد دلم رو بگم
دردای هر روزمون
کاش که می شد بمونم
تا همیشه خراسون
کبوتر کوچولو
کبوتر بی نشون
حالا شده یه زائر
اومده پابوستون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:21  توسط حسن  | 

یک عشق کوچک، در دستان بزرگ!

هوالعزیز
عشق را دیدم، گریان و گریزان.
عشق را دیدم، جایی بین زمین و آسمان.
عشق را دیدم، مچاله شده در دستان کودکی،هراسان!
عشق را دیدم، قیمت داشت اما نه آنچنان گران.
عشق را دیدم، جایی در همین حوالی ها...
روی دوش زائرها...

×××
اینجا قم است، حرم حضرت معصومه س.
کودک روی دوش زائرهاست.
دارد پرواز می کند شاید.
با دستان پدرش و به اوجی که هر کسی را راه به قاف بی نهایتش نیست!
کودک می گرید، از شوق پرواز است یا از ترس زمین خوردن و یا شاید از هجوم جمعیت!
اینجا کسی دستان کوچکی را نمی بیند که دراز شده است به طرف ضریح.
اینجا کسی صدای گریه عشق را نمی شنود
و صدای بال کبوتری کوچک را، درست بالای سر سیل جمعیت!
اینجا کسی نمی فهمد، اما کودک مصمم است برای انداختن پنجاه تومنی مچاله شده اش، به داخل ضریح!
کسی نمی بیند...
کسی نمی فهمد...
کسی نمی شنود...
جز آنکه باید!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:17  توسط حسن  | 

چند جمله بی بهانه...

هوالمحبوب
تو هر لحظه ای در کنار منی
دوای غم بی شمار منی
فقط سهله و جمکران نیستی
تو هر لحظه ای در جوار منی
زمین در فراغت چه شبگیر شد
چراغ شب سوگوار منی
هوای دو چشمت شده گریه ناک
گمانم که تو غصه دار منی
زمستان فراگیر شد نازنین
تو یوسف ترین، نوبهار منی
منم منتظر در رهت یا که نه!
تو هر لحظه در انتظار منی
نه من انتظار تو را می کشم
تو در هر نفس بیقرار منی...
دو چشم پر از اشک داری بگو
مگر بازهم غصه دار منی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:42  توسط حسن  | 

با تو...

هو العزیز
در نگاه شرقی چشمان من
عاقبت یک روز پیدا می شوی
در میان کوچه های شهر غم!
نازنین! شهر تماشا می شوی
بر تمام دردهای سال و ماه
تو به یکباره مداوا می شوی
با ندای یا لثارات الحسین ع
فارغ از زندان غمها می شوی
یک مدینه غصه دارد فاطمه
مرحم آلام زهرا س می شوی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:3  توسط حسن  | 

و آنگاه در ششمین آینه خدا را صادق یافتم!

بسم الله الرحمن الرحیم
یک نوشته قدیمی که به بهانه بی توفیقی ام از نوشتن مطلبی تازه در مورد حضرت، عینا" با همان ادبیات آبان 85 آورده ام. 

روزی که قدوم مبارکت را خورشید وار، هدیه کردی به زمین شب زده،، با آنکه از ادعاهای واهی جعفر کذاب خبری نبود، اما شب بود، همه جا غرق در تاریکی و جهالت بود. زمین در انتظار ظهور بهاری تو، با رایحه ی حقیقت و نسیم صداقت، به اضطرار رسیده بود!

گرچه بنی امیه ی روباه صفت و خونخوار، آنچه می توانستند از خون شیعه  مکیده بودند، دین را گهواره ی بدعتها و تفسیرهای شخصی کرده و مردم را غزق کرده بودند در ورطه ی فتنه ها، در این میانه خورشید وجودت تابیدن گرفت و طلوع صبح صادق حظورت، تنذیر مرگ شب زدگان بود و امید بیداری شب گرفتگان! و این چنین زمانی بود که خورشید هدایت به کنج دلهای حق طلبان، جلوه ای دوباره یافت!

زمین اما حکایتها دارد با اهالی اش! بنی امیه چاه نابودی شان را به دست خود کنده بودند و سر در سیاه چاله نابودی تاریخ داشتند. هرچند این اتفاق میمون دلتان را شاد می کرد و دلهای شیعیانتان را هم! ولی حدیث غربت شیعه اینبار به روایتی دیگر می خواست روایت شود. حتی به روایتی تلخ تر آنچه بود شاید! آنان آشکارا خود را مخالف پیام آسمانی جدتان نشان می دادند اما اینان گرگهایی بودند در لباس شبانی و شیاطینی در لباس نسبت با خاندان اهل بیت ع! در مقابل تان عده ای بودند که داعیه ی خونخواهی اهل بیت (ع) را بر زبان می راندند و در دلها شان نشانی از مهر شما و نقشی از ولایت تان هیچ نبود! با نام شما کمر بسته بودند به محو نام همان شما! گرچه جاه طلبی های  بنی عباس فرصتی بود برای تبلیغ دین، اما نتیجه اش بر سر کار آمدن حاکمانی سفاکتر و غربتی مضاعف برای شما بود! خون شیعیان تان را می ریختند و دل مبارکتان را خون می کردند!

امروز که جسمتان از زمین پرواز کرده است و در محضر پروردگار حاضرید و بر اعمل ما ناظر، در ایام شهادت تان اینجا غوقایی است. مسجد ها را سیاه پوش کرده اند و از مناره ها و منبرها حدیث غربت تان را فریاد می زنند و صدای افتادن تشت رسوایی دشمنان تان را از بام بلند زمان، عجیب پیچیده است!

این روزها نام شما را همه جا می برند و سایبان روح بلند تان را همه می فهمند اما افسوس که کمتر کسی است که در مورد راه شما و اینکه مکتب شیعه به نام شماست بیاندیشد و حتی شاید بپرسند مگر نه آنکه ائمه همه از نوری واحدند و هر کدام وظیفه ای دارد که اگر دگری هم در آن زمان و در آن جایگاه بود، عملش عین دیگر امام بود؟ پس چرا مکتب را جعفری نا نهاده اند؟! 

اگر می گوییم موسس مکتب، نه به معنای آوردن آیینی جدید است به دست شما، که احیای دوباره ی ارزشها و نمایاندن اسلام ناب و معرفی اسلام بعنوان مکتبی جامع، و تبیین قرآن و سنت و ترجه اش بعنوان روشی برای زندگی است! و اگر می گوییم بنیانگذار مکتب تشیع به معنای آن است که غبار بدعتها و خرافات و تفسیر های شخصی از دین، آنچنان چهره ی دین را آلوده بود که وقتی مکتب خانه ی شما (و پیش از آن محضر پدر بزرگوارتان) را مردم تجربه کردند، انگارشان آمد که دینی نو ظهور کرده است. آنچنان که مردم آخر الزمان هم پس از ظهور حجت اخر(عج) اینچنین حالتی دارند!

در مکتب خانه ی شما چهار هزار نفر روزی خور علم بیکران تان بودند، و این مطلب شبهه ای ایجاد کرده است که چرا با چنین دستگاهی عظیم اقدام به قیام نکردید و سلاح علم و اندیشه را بر شمشیر ترجیح داده اید؟! و این همهن سوالی بود که آن مرد از شما  پرسید و نشنید مگر جوابی تعجب آور! شما فرمودید: اگر تعداد یارانم به تعداد گوسفندانی که در مقبلت می چرند، میرسید، قیام می کردم. شماره ی گوسفندها ار هفده نمی گذشت! حالا شاید راحتتر بتوان فهمید آن مصیبت عظمایی که بر اسلام رفته بود! حالا راحت تر می شود درک کرد غربت و مظلومیت امامان شیعه را. و این چنین است که دستگاهی سفاک و سراسر دنیا پرستی، جرئت می کند شما را در فشار بگدارد و بی حرمتی ها را از حد بگدراند و شیعیان مظلومتان را - که  روحهای پلید و به نام دین آنها را از اسلام ناب و از دامان پر مهر ولایت دور کرده اند،- در اوج غربت نگه دارد!

اگر نبود زحمتها ی بی بدیل شما، شاید کسی باور نمی کرد که اسلام از تولد تا مرگ برای بشر برنامه و حرف دارد. برای انسان و برای هر آنچه مربوط است به او! در مکتب شما  همه نوع شاگردی پیدا می شد، از رهبران مکاتب چهارگانه ی اهل سنت- که دوتا شان با واسته و دوتای دیگر بی واسطه، شاگردی تان را می کردند- گرفته، تا مسیحی و مجوس و حتی معاند. و در میان راویان احادیث تان هم از کلامی و اصولی و فقیه و نجومی هست، تا جابربن حیان که این روز ها پدر علم شیمی نام گرفته است!

همه جا از دیر باز رسم چنین بوده است، که عالمان را- اگر مقام ولایت را حتی در نظر نگیریم- شان و منزلتی بوده است و اعتبار و احترامی! در طول جهاد علمی تان اما تنها چیزی که از بنی عباس ندیدید احترام بود و حفظ حرمت و جایگاه! بارها شما را زندانی کردند، شکنجه دادند. در سن شصت سالگی، ابن ربیعه ی ملعون-مزدور دربار عباسی- عمامه و عبا را از سر تان برداشت و خود سوار بر مرکب، شما را تا در بار خلافت، پیش مرکب دوانید! خانه ی تان را که لبریز بود از عشق و ایمان، سه بار به آتش کشیدند و شیعیان تان هر بار از پشت در ب خانه شنیدند: «انا ابن ابراهیم خلیل الله» ... و دلت آقا، در و دیوار خانه می سوخت بی گمان. نه از رنجهای خودت و خانواده ات که برای مظلومیت جدت حسین(ع)! شعله ی سوختن خیمه های ابا عبدلله می سوزاند دلت را!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:17  توسط حسن  | 

در حوالی صحن آئینه

بسم الله الرحمن الرحیم
شام جمعه-یک گوشه از صحن حضرت معصومه س

دلم در صحن آئینه ست بانو!
دوباره شام آدینه ست بانو...
------------
درمانده اگر فکر گدایی نکند،
بانوی کرم کار گشایی نکند،
این ثانیه ها بوی تعفن دارد،
ذکر تو اگر دلم هوایی نکند!

این سینه اگر عقده گشایی نکند،
بانوی کرم، کار خدایی نکند،
دیگر نتوان کشیدن، این بار به دوش
نام تو اگر گره گشایی نکند!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:47  توسط حسن  | 

برای روزهای غریبی مولا علی -ع-، همین!

هوالعلی

شیرینی شعر عاشقانه
بر گریه عاشقان بهانه
هستی ز نگاه تو مصور
ای راز بزرگ جاودانه
چشمان تو ذوالفقار در کف
این زخم دلم ز تو نشانه
زلف تو کمند عشق سرمد
ای لیلی هر عصر و زمانه
بعد از تو شده زمین چه شبگیر
ای ماه غروب بی کرانه
قلبم چو کویر تفته بر جا
با اشک غمت زده جوانه
این بارش چشم ها گواهم
سر می بنهم بر آستانه
ای زاهد روز و عارف شب
 ای مونس گریه شبانه
گو راز بزرگ شام غم چیست؟
این گریه ز چیست مخفیانه؟
ای آنکه به اذن حضرت حق
هستی همه از تو یک نشانه
آیا نشود نشان بگیریم
ز آن قبر که مانده بی نشانه؟
ما سوختگان چونان کبوتر
در فکر طواف آستانه
یک عمر در انتظار مهرت
یک عمر در انتظار دانه
چون مرغ مهاجریم اینجا
در فکر سفر به آشیانه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:27  توسط حسن  | 

خاطرات یک میهمانی(1)

هوالحی

خیلی وقت بود به دنبال معنای زندگی می گشتم
رمضان امسال زندگی در چشمانم جلوه ای تازه یافت؛
و حال زندگی در نظرم یعنی...
نترسیدن از تکرار بی شمار یکی از فلسفی ترین کلمات دنیا، یعنی "نمی دانم"!
یعنی هدیه کوچک دخترکی کوچکتر! که در کاغذ رنگی پیچیده شده است و به نشانه تشکر از استاد، به طرفت دراز می شود!
یعنی عبور از دل شب، آنهم با پای پیاده و آنهم گذشتن از بیابانهایی که به گفته اهالی روستا لحظه ای از گرگ خالی نیست و فقط به قصد تماشای یک مسابقه فوتبال و فقط برای اینکه به جوانان روستا قول داده ای و حالا باید بروی، چه ماشین گیرت بیاید و چه نه، چه یاسر همراهی ات کند و چه نکند!
یعنی دعای عهد بعد از نماز صبح، آنهم در جمعی که همه غیر از تو و همراهت -یاسر- سیدند!
یعنی دلسپردن به پیچ و خم جاده ی خاکی که مقصدش امام زاده سید ابراهیم -ع- است.
یعنی یادگرفتن چند کلمه کردی بین راه محل اقامت و مسجد.
یعنی قدم زدن در خنکای روح افزای صبح، با بچه هایی که خنده حتی لحظه ای از لبهای معصومانه شان نمی رود.
یعنی بلند شدن با صدای نماز شب یاسر و تجربه احساس غبطه و عقب ماندگی!
یعنی ساعتی گعده با آقای شمسی -همان مرد کشاورز و زحمتکش که در حدود چهل سالگی اش هنوز قصد پیر شدن نکرده است!
یعنی مباحثه "صمدیه" با یاسر.
یعنی انقطاع از همه چیز و همه کس...
یعنی تجربه دنیای دور از رسانه، آنچنان که در عصر انفجار اطلاعات حتی یک ترکش کوچک هم به تو نخورد.
یعنی ساعتی فوتبال با جوانانی که در نظر مردم روستا به موجوداتی ترس آور مانند شده اند.
یعنی گریه یک دانشجوی روانشناسی پشت سرت...
یعنی گریه دلتنگی خودت برای امام زمان(عج) و ترس از اینکه مبادا بعد از سی روز راضی اش نکرده باشی... 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:12  توسط حسن  | 

این ثانیه ها بی او...

هوالعزیز

زمین پر از سکوت و اضطراب شد
و آسمان شب زده، به خواب شد
و چشمها که یک به یک خمار شد
و خون تاک چشم ما، شراب شد
دل تمام سنگها که آب شد
چه حرفهای دل، که بی جواب شد
تو رفتی و نیامدی و اینهمه
کتابهای شعر، پر عتاب شد
و خوابهای ادعا، یکی یکی
در این کویر دوری ات، سراب شد
و شاعر غزل سرا به خواب شد
غزاله های اشک، شعر ناب شد
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:47  توسط حسن  | 

آن مرد می آید...

هو العزیز

تو رفتی و نیامدی!
... و لحظه لحظه اتفاق شد، نبودنت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:29  توسط حسن  | 

امتحان

هوالقهار
این مطلب اول سیاسی نبوده است اما اگر خواستید می توانید سیاسی اش کنید!

کارنامه امتحانات خردادماه 1388

فقه: 5/12
اخلاق: ــ
تفسیر: 25/14
اصول: 75/13
فلسفه: 12/12

توضیحات(از طرف امتحان گیرندگان!):
1)حداقل نمره قبولی 12می باشد.
2)می توانید به جای علامت ــ کلمه (ناقصی) را قرار دهید و به جای کلمات (تفسیر، اصول، فلسفه) به ترتیب کلمات (قرآنی بودن، قاعده مندی، عقلانیت و تدبیر) را قرار دهبد.
3)کسانی که در امتحان شرکت کرده اند، اگر با حداقل نمره قبول شوند، فرصت امتحان مجدد را از دست داده اند لذا در دوره های بعدی امتحانات را جدی بگیرید!
4)امتحانات خردادماه امسال پایه سیر علمی شما در مراحل بعدی است و در پرونده شخصی شما ثبت خواهد شد!
4)بدلیل برخی از مسائل، تعدادی از امتحانات در تیر و مردادماه برگزار می شود که نتایج آنها متعاقباَ اعلام می شود. 

توجیهات(از طرف امتحان شوندگان):
1)عوامل متعددی از جمله گرمی هوا، آشنا نبودن به شیوه امتحانات، عدم آشنایی با نحوه طرح سوال، ناگهانی بودن فصل امتحانات، تصحیح نامتعارف و غیرتخصصی و... در نتیجه امتحانات تاثیر داشته است لذا این نتایج مورد قبول اینجانبان نیست.
2)امتحان شونده حاضر است در تمام موارد دوباره امتحان شود، بدلیل عدم درج در پرونده و اعمال نکردن نمرات خردادماه.
3)امتحان شونده اعتراف می کند که بدلیل برخی حوادث حاشیه ای، دچار مساله ای به نام «جوگیری» شده که بدون شک در نتایج امتحانات اثر مستقیم داشته است!
×××
چند توجهات!
1)لطفاَ امتحان می شویم.
2)راه جبران کمبودها، نواقص و جهالتها، از مسیر پذیرفتن آنها می گذرد.
3)امتحان می شویم برای آنکه معلوم شود، چقدر ناقصیم، چقدر ناداریم و چقدر نادانیم!
4)امروز زنگ دینی است، فردا زنگ حساب!  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:46  توسط حسن  | 

برای آن جمعه بارانی...

هوالعزیز

وقتی که در کشاکش طوفان اشک و آه
بغضت فرو شکست!
آینه چشمان یک دریا مرد، موج برداشت
یک دریا زن، مرد!
یک دریا مرد، مرد!!
یک دریا مردم صاحب درد، مرد!!!
×××
گریه نبود، آیه ایمان بود
بگذار با گریه بگویم:
جسم تو ناقص نیست
ایمان ما ناقص است...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:19  توسط حسن  | 

انتظار فرج از نیمه خرداد

هوالحی

یاد غم پیر جمارانی ام
در صف یاران خراسانی ام
هر نفسی زنده تر از زنده ها
یار سفرکرده ی روحانی ام
×××
در گذر ثانیه ها زنده شد
یاد زمانهای غزلخوانی ام
گر که پشیمان شوم از عاشقی
باز پشیمان ز پشیمانی ام
×××
منتظر روز فرج، روز و شب
منتظر یوسف کنعانی ام
چشم به راه قدم سبز او
جمله ی یاران دبستانی ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط حسن  |